محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

173

اكسير اعظم ( فارسى )

تا مورث سرسام گشته موجب هلاك نگردد كذا فى الاندميزيا . دواى نواب علوى خان كه در رفع اين تب بعد سه چهار ماه از مجربات است قرص گل سه ماشه در شربت بنفشه يك توله بليسانند و بالاى آن تخم كاسنى يك توله در عرق كاسنى و عروق مكوه و گلاب هر يك ده توله تر كرده در جهولى انداخته بطور رهنى بچكانند و هفت مرتبه تكرار نمايند بعده در ظرفى مسى قلعى داركه بر آتش اخگر چوب كنار سرخ كرده باشند انداخته صاف نموده سكنجبين بزورى دو توله داخل كرده بنوشانند . و در خلاصهء التجارت نوشته كه بعد تنقيه اين دوا بسى مفيد است نانخواه مقشر يك توله شب در آب شيرين خيسانيده صبح صاف نموده يك پيالهء آن به عسل شيرين كرده بدهند . دوائى كه حكيم بقاء الله خان از مجربات خود نوشته‌اند دارفلفل يك عدد قرنفل دو عدد در عرق كاسنى و مكوه هر يك يك نيم توله شب خيسانند صبح بدست ماليده قند يك توله افزوده صاف كرده دهند و هر روز قند نيم توله و ديگر اجزا به دستور بيفزايند تا چهارده روز پس هر روز به‌نحوىكه اضافه كرده شد بكاهند تا هر يك به وزن روز اول برسد بعده بگذارند . و چون هشت ماه بگذرد و سرفه و تهبج اطراف پديد آيد اين دوا دهند . صفت شيرهء مكوه خشك شيره گلوى سبز هر يك يك توله و اصل السوس مقشر هفت ماشه و تخم كشوث سه ماشه در عرق مكوه و شاهتره هر دو پاو آثار برآورده مثل كوكنار هفت نوبت چكانده شربت بزورى حار و شربت كشوث والد علوى خان هر يك دو توله داخل كرده و هفت عدد پارهء سفال آب ناديده در آتش سرخ كرده هفت كرت از دست پناه گرفته در آن انداخته صاف نموده بدهند و ليكن بايد كه اول قرص افسنتين سه ماشه در شربت كشوث دو توله بليسند و بالاى طعام مصطكى سه ماشه در دواء الكركم آميخته بدهند صبح و شام تا يك هفته كه عظيم الاثر است و سالى تا مدت نه ماه لثقه داشتم و هرچند تنقيه و تعديلات بكرات و مرات به كار بردم سودى نمىكرد حكيم كبير على خان معاينه احوال و قاروره و نبض فرموده فى الفور امر به فصد اسيلم نمودند و اين دوا دادند شيره فقاح اذخر هفت مانند شيره تخم كشوث سه ماشه در عرق مكوه و افسنتين هر يك هفت توله برآورده پاره‌هاى سفال آب ناديده در آتش سرخ كرده هفت مرتبه داغ داده شربت قنطوريون نواب علوى خان دو توله داخل كرده خاكشى و تخم بادرنجبويه هر يك سه ماشه كف زده بنوشند تا دو هفته استعمال اين فرمود در مدت يك هفته از اين تدبير صحت يافتم حميات كه اكثر از قسم بلغميات بود و گاهى از صفرا نيز باشد و از اقسام سودا البته نباشد و هر يك از آن مخصوص به اسما و احكام است و آن شش قسم است : اول انقيالوس كه آن را افيالوس و انفاليوس نيز گويند و در سريانى فرسولسوس نامند و آن تپى باشد كه در آن اندرون بدن برودت محسوس شود و بيرون آن حرارت باشد و حدوث اين تب از بلغم زجاجى بود كه در باطن وقعه بدن حاصل شود و آن موضع را به سبب برد خود سرد گرداند پس آنچه از آن عفن شود از آن بخار گرم در ظاهر بدن منتشر متفرق گردد و در ظاهر لهيب آرد و آنچه متعفن نشود در باطن سردى آرد و برودت او قبل از زمان نوبت بهر آن ظاهر نشود كه تا وقتى كه آن ساكن باشد عضوى كه او اندر آن است از آن الفت گيرد و از سردى او منفعل نشود . و چون حركت كند وقت نوبت و ملاقى گردد بعضوى از اعضاى باطنى مجاور آن عضو كه مالوف او نيست از آن منعفل گردد و سردى او احساس نمايد . و هرگاه عفونت در آن آغاز كند حركت نمايد و اندك متفرق گردد و به سبب غلظ و لزوجت خود در تمام بدن عام نگردد تا در ظاهر بدن نيز سدرى از آن حادث گردد و اين تب تا دير مىنمايد و منجر به استسقاى لحمى گشته بهلاك مىرساند و پيران از اين تب كمتر نجات مىيابند . دوم ليفوريا كه آن را لنفوريا نيز گويند و آن تپى است كه اندر آن در باطن بدن حرارت بسيار محسوس شود و در ظاهر آن برودت و اين تب در اكثر بلغمى بود و گاهى صفراوى حادث از صفراى محيهء بسيار غليظ و آن از بلغم چنان عارض شود كه بلغم در باطن چون مشتعمل شود و عفن گردد آن موضع را گرم گرداند و بهر آن‌كه چيزى كه ظاهر بدن را گرم كند به سبب غلظ و شدت برد او بسيار متحلل نشود پس ظاهر بدن به انتشار بخار آن بسيار نگردد و بهر آن‌كه قوت مع خون و روح به سوى حيز اذيت كه آن باطن بدن است متوجه شود پس ظاهر بدن از حرارت خالى شود و بارد گردد چنانچه در غشى و خصوصاً هرگاه در ظاهر بدن بلغم خام زجاجى بارد باشد كه آن اعانت بر برودت ظاهر بدن كند . و ايضاً بهر آن‌كه بسيار باشد كه از آن بلغم كه در باطن بدن است بخار قليل ضعيف الحرارت منحل گردد و به سوى ظاهر بدن صعود كند و آن به سبب حرارت منفصل گردد و اندك مدت حرارت همراه آن باشد بعده آن حرارت از آن بخار زائل شود مثل آن‌كه از بخار آب گرم زائل مىگردد پس هرگاه آن زائل شد و آن بخار و بلغم در اصل قبل از عفونت شديد البرد بوده پس سردى آن عود كند و ظاهر بدن را سرد سازد و اين نوع در اكثر نائبه بود و اما